2012-03-02

کتاب "شصت دقیقه تا آرادی" اثر الهام اشرف جو


کتاب "شصت دقیقه تا آزادی" نخستین اثر"الهام اشرف جو" در استکهلم سوئد به چاپ رسید.  

ویرایش "خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ"

عکس روی جلد "حامد ایمانی لاسکی" عکس روی جلد

(عکس برگزیده جشنواره بین المللی قبرس زير نظر فدراسیون جهانی هنر عکاسی سال 2011).






شرح پشت جلدکتاب "شصت دقیقه تا آزادی":
الهام اشرف جو; روزنامه نگار و نویسنده.
متولد آبان 1356 در تهران; فارغ التحصیل رشته علوم ارتباطات اجتماعی با گرایش روزنامه نگاری از دانشگاه آزاد. وبلاگی به همین نام- "شصت دقیقه تا آزادی"-دارد.
این نخستین داستان اوست; ماجرای زنی روزنامه نگار به نام عاطفه که پس از بسته شدن پی در پی روزنامه ها در ایران; ناگزیر به استخدام یکی از سازمان های دولتی در می آید.
داستان حکایت یک ساعت پایانی آخرین روز کاری عاطفه در این سازمان است که ضمن مرور گذشته; به دلیل مشکلاتی که به سبب "زن بودن"و "روزنامه نگار بودن"; برایش پیش می آید; استعفای اجباری خود را می نویسد.
عاطفه در پایان; در خلوت کافه ای در شهری از کشوری دورافتاده; نشسته است و می نویسد.

...................
مرکز چاپ و نشر:
کتاب فروشی و انتشارات ارزان استکهلم سوئد –
kitab.arzan@gmail.com
info@arzan.se
0046-0704926924 mobil
0046_87527709 bookstore
خانه هنر و ادبیات گوتنبرگ
nzeraati@hotmail.com
www.bokarthus.se
0046-739513607 mobil 
0046-31152277 bookstor
.........................

لینک شناسنامه عکس روی جلد کتاب شصت دقیقه تا آزادی http://www.ggiodpc.com/images/photocompetition/images/3051/window.jpg www.ggiodpc.com
.........................
ISBN: 978-91-86065-69-0
"SIXTY MINUTES BEFOR FREEDOM"
NOVEELL
BY: ELHAM ASHRAFJOO
FRISR EDITION 2012
KITAB- 1 ARZAN
HELSINGFORSGATAN 15 
78 164
KISTA- SWEDEN
...................
ELHAM ASHRAFJOO ‏۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۲، ساعت ۰۰:۴۲ (UTC)

...............................................................................................
منبع: ویکی پدیا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Elham_ashrafjoo

2012-03-01

از خس و خاشاک نترسید...!!





عالیجنابان........!!!


از من ... از قلم مایی می ترسید که ما را خس و خاشاک نامیدید....!!




2012-02-28

نگذاریم حرفها در گلوها زودتر از مرگ بمیرند!!


     نگذاریم حرفها در گلوها زودتر از مرگ بمیرند!!


تا از خواب بیدار بشی و دستت صاف ببری رو پیج رادیو

صبح را با صدای مجری صدا آشنای رادیو جوان سابق شروع می کنی

رادیو پس فردا که امسال سومین جایزه بین المللی خود را به عنوان بهترین

مجری رادیویی در سطح جهانی گرفت اما نه در خاک خود بلکه در خانه بیگانه!

اگر قرار باشه اینجای دنیا یک بیست و چهار ساعت کامل به رادیو گوش بدی

تقریبا حرفها و نظرات و عقاید متفاوت پارسیان را اینجا خواهی شنید!

برنامه ای با مارش شاهنشاهی شروع می شود و تو متوجه خواهی شد

که الان قرار است سخنان مجری را بشنوی که طرفدار حکومت سلطنتی است!

تقریبا زمان برنامه هر رادیو دو ساعت در روز است

مجری دیگری برنامه خود را به جای سلام با دورود آغاز می کند

این خانم معتقد است سلام برای مسلمانان است و ربطی به فرهنگ ما ندارد

و پارسیان باید بهم میرسند چون دینشان زرتشی است با دورود سخن آغاز کنند

و در ادمه می پردازد به کلامی از کتاب آسمانی زرتشت و اخبار مربوط به زرتشیان...!

در فاصله بین برنامه رادیویی تمام شده تا برنامه ای که قرار است آغاز شود

چند ترانه این طرف آب و آن طرف آبی می شنوی...

مجری دیگری بی درنگ با آیتم خبری حزب کارگری برنامه اش را آغاز می کند

خانم و آقا مجری از خفت نظام سرمایه داری

و ظلمی که به دنیا وارد شده صحبت می کنند

اعتقاد به تساوی حقوق زنان و مردان دارند و دفاع از حقوق طبقه کارگر...!

راجع به عقاید اعتقادی آنان اینجور که شنیده می شود معتقدند که خدا وجود ندارد ....!

که البته من هر چی گوش میدهی به حرفهاشان احساس می کنی خدا پسنده!!!

البته از عملکردشان کاملا واقف نیستم ...!!!

برنامه ای دیگر با سرود مذهبی مسیحیت آغاز می شود

آنچه تو قرار است از مسیحیت و کتاب آسمانی آنها بدانی

را می توانی با پیگیری این برنامه بیاموزی..!

برنامه ای با اعلام اخبار از ایران برنامه ی خود را آغاز می کنند

و به بررسی اوضاع و احوال قوانین کشور خود می پردازند ...!

برنامه ای دیگر را در حالی که به امور روزانه ات می پردازی گوش میدهی

این هم همان قدرت رادیو است که در رسانه های دیگر موجود نیست

می توانی به هر کاری که مشغول هستی باشی

اما به برنامه مورد علاقه ات و یا هر برنامه ای که دوست داری گوش بدی!!!

برنامه هایی هم هستند که بدون هیچ نگاه سیاسی به

برگزاری کنسرت و پخش ترانه مشغولند...!

برنامه هایی هم هستند که صرفا به اخبار فرهنگی و هنری دنیا

از هنرمندان این طرف آب تا آن طرف آب می پردازند

کتاب معرفی می کنند . کتاب می خوانند....!

برنامه دیگری آغاز می شود که اسلام گراست و

معتقد است که روش مسلمانی مسلمانان این دروه حکام مشکل ندارد نه اسلام

و همین طور ادامه دارد.....!!!

بعد از یک روز کامل که صدای همه عقاید فکری و نظرات را گوش می دهی

برایت این سوال پیش می آید که چرا باید این همه صدا در گلوی کشورمان خاموش باشد....

اینکه دیگران درست فکر می کنند یا نه اصلا مهم نیست

مهم اینکه تا زمانی فکر و عقیده ای تخریب جهانی و انسانی و آزادی و آزادگی ندارد

و موجب جنگ مذهبی و دینی یا نژادپرستی نشود

شنیدنش حقیقتا بهتر از نشنیدنش است...!

ما باید به آدمها اجازه بدهیم که همه نداها و کلام ها و عقاید را بشنوند

و در نهایت این خود هستند که تصمیم گیرنده اند که به چه دیدگاهی معتقد باشند!!

من فقط همین قدر می دانم که آزادی انسانی و ابراز نظر و عقیده

جز حقوق اولیه انسانهات و قرار نیست در صورت مطرح شدن

تبدیل به قانون شود و مورد اجرا قرار گیرد که حتی از مطرح شدنش ترس داشته باشیم ..!!!

در نهایت اگر همه افکار و احزاب تریبون صحبتی برای نظراتشان داشته باشند

این فقط اکثریت جمعیت حاکم بر هر کشوری"رای دهندگان انتخابات آزاد"

هستند که تصمیم گیرنده خواهند بود ...!!!


و اگر دولتی ایمان دارد که عقایدش عقاید اکثریت جامعه است

پس چرا باید از شنیدن صدا و تفکرات اقلیتی ترس داشته باشد....!

و نگذاریم حرفها در گلوها زودتر از مرگ بمیرند!!

الهام اشرف جو. استکهلم سوئد.2011


جای روزنامه، دیوارهای شهر را بخوانید آقا!



آقا....!



جای روزنامه، دیوارهای شهر را بخوانید آقا!



اینجا دفتر روزنامه است.
زمان : فرقی نمی کند چه انتهای شب باشد و چه لحظه های پایانی

بستن صفحات روزنامه، آنگاه که خبر و نظری از بیت شما برسد ما
پله ها را دوتا یکی می دویم، با سر می پریم و چون باد و برق

خودمان را به بچه های فنی روزنامه می رسانیم و آنها نیز چشم اگر
شده با چوب های باریک کبریت باز و بیدار نگاه دارند، کلمه به کلمه

از بیانات گهربار آقا را به صفحه کلید ها التماس می کنند تا مبادا
یک نیمچه گام از همکارانمان در نشریه بغلی عقب اقتیم و خبر و

عکس شما خدای نکرده از قلم بیفتند.

این همه می پنداری برآمده از هوا و فتوای قلب مان بود ؟ یکبار هم
که شده می خواهم با شما روراست باشم و صادقانه بنویسم: قلب کجا

بود ما از ترس قلم نشدن پایمان و نشکستن قلم هایمان تا نوک قله
هم در همان نیمه شب های آشنا و مکرر می دویدم، پله های حقیر

ساختمان فقیر روزنامه که سهل است، حاضر بودیم هفت طبقه تا
خود آسمان بدویم تا هرچه شما فرمودید، فردا به نام تیتر نخست

روزنامه، یا گوشواره روزنامه، جایی آن بالای بالا که قادر به
درخشش در تمام رونامه فروشی های شهر باشد، منتشر کنیم. از

صبح سگ دو می زدیم، سوز و ساز و سور و ساط آفتاب و برف و
باران، سفرهای دراز در مناطق زلزله زده و آوار شده، قطاهر های از

ریل منحرف شده، صحنه های دأ آزار هواپیماهای سقوط کرده، همه
یک طرف، مصاحبه های به سختی شکل گرفته و گزارش های جان

از ما گرفته تا مهیا شده، همه و همه را به آنی مچاله می کردیم و از
صدر به ذیل می بریدم آنگاه که افاضه فیض آقا از راه می رسید حتی

اگر تنها دو خط بود روی سر ما و رسانه ما جا داشت.
اینها را از هیچ مکتب و مدرسه روزنامه نگاری نیاموخته بودیم. به

یاد ندارم در هیچ یک از کلاس های درسم فریدون صدیقی، یونس
شکرخواه، حسین قندی یا علی اکبر قاضی زاده ما را به چنین تیزی و

فرزی دیده باشند که خبری را روی هوا چنان رندانه بقاپیم و برایش
یک گزارش خبری و تحلیلی پر ملاط بنویسیم. !!!!!!


حضرت آقا!
یادم هست آن روز که ما را با واژه بی نظیرتان به لجن پراکنی متهم

کردید ما حتی آن روز هم در ساختمان های کوچک روزنامه هایمان

بال بال می زدیم تا لجن مورد نظری که از دهان مبارک شما تقدیم ما

شد به جا و به موقع بنشیند روی پیشانی ما جا بگیرد در بالاترین
نقطه روزنامه تا حسابی در خورمان باشد و خاطر و خیال شما نیز

آسوده باشد که ما لجن پراکنان در خبرپراکنی آن شب دست از پا خطا  
نکرده ایم و فردا صحبت های گهربار شما در تمام کوچه پس کوچه
های کشور خوب پراکنده شده باشد.

 دیدید چه رعیتان سر به راهی هستیم که درد آورترین و دشوار ترین
کلمات تان را هم بی منت به سینه می چسبانیم و در صفحه آرایی هم

هرگز شیطنت نمی کنیم تا مبادا تنها کمی از غلظت آنچه بر ما تاخته
بودید کم شود؟ اصلا در تمام سالهای آقایی تان، حتی یک بار دیده اید

که در تمام کشور کسی یک خط ناچیز در حاشیه روزنامه ای نوشته
باشد و یک اما و اگر کوچک از ما در هیچ یک از روزنامه های

داخلی خوانده اید که شکی بر شرح آنچه شما فرموده اید روا بدارد؟
بی شک نه. ؟؟؟!!

می پندارید اینها هم بر آمده از هوا و فتوای قلب ما بود؟
بگذار باز هم صادقانه عرض کنم ؛نه، که ما به بودن به از نبود شدن

می اندشیدیم، خاصه در بهار و باورمان این بود که سالها آقایی را
بی نقد و نقب منتشر ساختن، خود بهترین شیوه نقد تمام آقایان

جهان است.
مردم و ملت هیچ کجای جهان هنوز آنقدر کور و کر نشده

اند که چشم و چنته شان تنها با نوشته و گفته جماعتی پر شود که

زیر شمشیر داموکلس نفس می کشند.


آقای .... ر....ه ....ب ....ر!

از همین راه دور لکنت زبانم ببین! با اینکه فرسنگ ها از خانه دور
مانده ام و مسافر موقت دیار غربتم اما ترس، چنان در من نهادینه

 شده که اگر همین چند کلام را هم قرار بود کمی نزدیکتر به شما بر

زبان جاری سازم، لکنت ام رسوایم می کرد. حالا در حیرتم از

شجاعت ملتی که در حوالی شما، چگونه بی لکنت، کمر همت به خلق

روزنامه های دیواری بسته اند و به همان اندازه که شما ترسیده اید
آنها نترس شده اند و بر دیوارهای شهر مشق می کنند پایان یک


«آقا» را.
منبع: وبلاگ نوشته های مسیح علی نژآد